تبليغاتX
دومانلی آذربایجان -

دومانلی آذربایجان

آذربایجان یک مراسم با شکوه به مهندس امانی بدهکار ماند.

 

 

حسن ارک

7/8/87

تصادف مهیبی که مهندس غلامرضا امانی را از دست ما گرفت ، ضربه خود را بقدری سریع و ناگهانی وارد کرد که کسی را یارای گریز از امواج غافلگیری وحیرت ناشی از آن نبود . در خانه هیچیک از آذربایجانیها به آسانی به روی این خبر گشوده نشد . ولی هر چه بر ثانیه های زمان افزوده می گردید ، بر سیاهی و بزرگی آن نیز افزوده می شد ، آن سان که دیگر کسی را یارای مقاومت وگریز از آن نبود . بدین گونه شد که تا بعد از ظهر جمعه همگی در برابر آن تسلیم بودیم و خبر تلخ بر خانه دل هر کس چنگ انداخته بود و او را از درون به آتش می کشید . همه باور کرده بودیم که  مهندس امانی را از دست داده ایم .

اولین بار این خبر تلخ را آقای حسین حسنی به من داد . از پشت گوشی تلفن صدایش می لرزید و احساس می کردم که بغضش گرفته است . می گفت : " مهندس امانی به همراه دو برادرش تصادف کرده اند و دو برادرش در جا جان باخته اند ، ولی خودش را به بیمارستان امام رضا ی تبریز برده اند . می گویند حالش بسیار وخیم است . " من نیز مانند دیگران باور نکردم . آقای حسنی برای اینکه بتواند مرا بباوراند . مجبور شد چندین بار و پشت سر هم زنگ بزند ، بعدا نیز گلایه نمود که تا به حال چند بار از من دروغ شنیده ای که این بار دومش باشد . ولی با قلب بزرگی که دارد مرا بخشید و دانست که من نیز مانند دیگران سعی در گریز از تلخی این خبر داشته ام .

شروع به زنگ زدن به این و آن کردم . همه در ترافیک تماس ها در گیر بودند و امکان تماس با منزل امانی عملا غیر ممکن بود . بالاخره با یکی از دوستان نزدیک امانی تماس گرفتم و یقینم شد که خبر درست است . بدین گونه بود که مقاومتم از رمق افتاد و باور کردم که براستی امانی را از دست داده ایم .  تازه از این به بعد بود که sms ها  به راه افتاد و زنگ تلفنم پشت سر هم فعال بود . می دانستم که باید کاری کرد ، ولی چگونه ؟

با مهندس محمود فضلی که یکی از دوستان بسیار نزدیک مهندس امانی بود، تلفنی تماس گرفتم ، او گفت که در خانه برادر امانی است . گفتم می خواهم من نیز بیایم . گفت : نه اینجا شلوغ است و شما فردا به مراسم تشییع جنازه بیایید . اصرار داشتم که آنجا بروم و او نیز اصرار کرد که آنجا نروم .

به هر حال آدرس منزل برادرش را پیدا کردیم و یک ساعت بعد ، آقای حامد ایمان و آقای حسین حسنی و من در منزل برادرش بودیم . بسیار شلوغ بود و برای اولین بار بود که برادرش را می دیدم . البته برادر دیگرش را که در همین  تصادف کشته شده است چند سال پیش در دفتر شمس تبریز ملاقات کرده بودم . آن سالها مهندس امانی در زندان بود و سال آخر محکومیت مظلومانه اش را سپری میکرد . در آن زمان  آقای حامد ایمان تصمیم گرفته بود ، در  نشریه شمس تبریز ،مسئله زندانی بودن نا بحق مهندس امانی را  پوشش دهد و از ما می خواست در این مورد تحقیق بکنیم .  توسط دوستان ، کر بلائی جعفر را بدفتر شمس دعوت کردیم و در آنجا استباط کردیم که ایشان از میان برادران مهندس امانی ، تنها کسی  است که بصورت جدی بدنبال نجات امانی از زندان است . از میان خانواده نیز تنها او بود که به جد می خواست همکاری کند و به همین دلیل نیز دعوت نشریه شمس تبریز را پذیرفته و به دفتر شمس تبریز آمده بود .

با وکیل آقای امانی نیز هماهنگ شدیم . وکیل برای ملاقات امانی به زندان رفت که از آخرین وضعیت  وی اطلاعاتی را  به دفتر نشریه بیاورد تا چاپ کنیم  . ولی در کمال تعجب تلفنی چنین  خبر داد "آقا دارند مهندس امانی را آزاد می کنند . " ما در دفتر شمس  تبریز از تعجب باور نمی کردیم . آخر هنوز دوره محکومیت وی تمام نشده بود . ولی بسیار خوشحال بودیم. آری آن خبر را نیز دیر باور کردیم ولی پس از باور  بسیار خوشحال بودیم . و این همه را به حساب خوش یمنی شمس تبریز گذاشتیم.

بعد از آزادی امانی ، بلافاصله من و آقای حامد ایمان به همراه آقای رضا عالی به دیدارش رفتیم و خبر آزادیش را در نشریه شمس تبریز به ملت شریف آذربایجان مژدگانی دادیم . آنروز ها شمس تبریز در اوج محبوبیت بود و هنوز تلویزیون وکانال ماهواره ای صددرصد "آلقینی" به راه نیافتده یود که نشریه شمس تبریز و کار کنانش را ساتقین و خائن اعلام کند .

خبر تصادف را نیز دیر باور کردیم ولی از باور آن پر و بالمان شکست و این بار نیز پس از آن که خبر را باور کردیم ، همگی شوکه شدیم. من و آقای حامد ایمان و دوست عزیزمان آقای حسین حسنی به خانه برادرش رفتیم،  ولی نه برای لذت بردن از شادی دیگران بلکه برای شریک شدن در غم و اندوهی که گریبانگیر همه یمان شده بود .

فاتحه خواندیم . محمد امانی تنها بازمانده از چهار برادر ، به همراه عده ای دیگر در آستانه درایستاده و گریه می کند ، با غم اندوه خود را به وی معرفی کردم " ما از همفکران و هم  سلولیهای آقای مهندس امانی هستیم . می خواستیم بدانیم مراسم تشییع را چگونه می خواهید برگزار کنید . ما می خواهیم کمک کنیم که مراسم در شان شخصیت آقای امانی برگزار شود " گریه وی را امان نمی داد . با لاخره نیز مجبور شدیم بفهمیم که او با  طرز فکر همفکران امانی سازگاری چندانی ندارد . دوباره سراغ محمود فضلی  را گرفتیم . گفتند رفته است . تماس تلفنی مجدد با محمود فضلی به سختی و بعد از نیم ساعت مقدور شد . خط تلفن ها به شدت شلوغ بود. او گفت :  "نمی تواند و وقت ندارد مر ا ملاقات کند" . گفت : مهمان دارم . سرم شدیدا شلوغ است . اصزاز کزدم که می خواهیم در جریان تصمیم گیریهای مراسم تشییع جنازه باشیم و کمک کنیم . ولی اراده ای راسخ از آنسوی تلفن سعی داشت ، ما را به کناری بیندازند . چند مدتی از او انکار بود و از من اصرار . بالاخره نیز  در مقابل اصرار و تلفنهای ممتد من ، با نارضایتی گفت "با آقای هدایت ذاکر هماهنگ شوید ". من نیز از گفته هایش متوچه شدم که این جواب را در هماهنگی با همراهانی که در آن لحضه در کنارش بودند به من داد .

در مقابل چنین برخوردی آقای حامد ایمان به کنار کشید . او گفت ، "هدایت ذاکر ما را ساتقین و خائن می داند ، چگونه می توان با وی هماهنگ شد . وقتی  آنان راضی نیستند اصرار ما در یاری نمودن صحیح نیست ". این همان برخوردی بود که بنده نیز در جریان تصمیم گیریهای مراسم تعزیه و خاکسپاری مرحوم محمد علی فرزانه و مرحوم سرداری نیا و مرحوم سهند افشاری از خود نشان داده بودم . در آن سه مراسم نیز اراده ای سنگین که خود را مالک مطلق حرکت ملی آذربایجان می داند ، اصرار داشت  ما را از شرکت در تصمیم گیریها محروم سازد و ما نیز کنار می کشیدیم . چرا که براستی نمی خواهیم ، حرکت ملی آذربایجان با اینگونه مسائل زشت و چرکین آلوده شود . بالاخره آقای حامد ایمان کنار کشید و مارا که اصرار داشتم در جریان تصمیم گیری ها شریک  و همیار باشیم . همراهی نکردند .

روحم و اجازه نمی داد کنار بکشم . مهندس امانی یکی از زجر کشیده ترین فعالین حرکت ملی آذربایجان بود و شخصیت او برایم بسیار مهم بود. او برای من بقدری مهم بود که در جریان حوادث مراسم مشروطه من لازم دانستم نسبت به سخنان وی واکنش نشان بدهم و برای وی نیز نامه ای کتبی نوشتم . مهندس امانی یکی از افرادی بود که در به راه خود اعتقاد داشت و حاضر به پرداخت هزینه بود . علی رغم سن کم ، آوازه ای درخشان داشت . او چهار سال از بهترین اوقات سن خود  را به نام و به خاطر حرکت ملی آذربایجان در پشت میله های زندان گذرانده بود . من با او به مدت چهل روز در بند 209 زندان اوین هم سلولی بودم . هنوز رفتار محجوب و چهره معصوم وی در جلو چشمم زنده است . در آن چهل روز که باهم بودیم ، سعی می کردیم ، علی رغم تفاوت سلیقه هائی که با هم داشتیم ، هم دیگر را مراعات نمائیم . در آن روزها در اندرونی ترین  بازداشتگاه امنیتی  اوین چقدر همدیگر را دوست می داشتیم  و مواظب یکدیگر بودیم.  وقتی هر کدام از ما را به باز جوئی می بردند ، چقدر نگران همدیگر می ماندیم. یادم نرفته است روزی را که مرا شبانه ساعتها باز جوئی کرده و بسیار دیر به سلول باز گردانده بودند . وقتی به سلول باز گشتم بسیار ضعیف و ناتوان شده بودم و هنوز خون اداری جانم را می سوخت . امانی هنوز بیدار بود و منتظر . در آن شرایط که با تشویش و نگرانی دست به گریبان بودیم . نگاه صمیمی و براستی همدردانه مهندس امانی یکی از مواردی بود که زجر باز جوئیها را تقلیل می داد و تسکینم می بخشید .

در آن شب بود که به عمق صداقت این جوان پی بردم . فهمیدم که چقدر صادق و دلسوز و انسان دوست هست . در آن شب او به من گفت . "فلانی من تو را این چنین نمی شناختم" و من نیز به او گفتم که "من نیز تو را اینگونه نمی شناختم ". در آن لحضه براستی شناخت ما از همدیگر تغییر کرد و رفته رفته صمیمی تر نیز شدیم .

چهره صمیمی مهندس امانی هر لحضه در ذهنم هویدا می شد . تبسم های صمیمی و دوست داشتنی وی هر لحظه به سراغم می آمد . من براستی نمی توانستم بی تفاوت بمانم . وقتی تجربه مراسم خاکسپاری ها قبلی و نارسائی های آنها را به یاد می آوردم ، احساس می کردم که باید در جریان تصمیم گیری مراسم تشییع جنازه مهندس امانی شرکت کنم تا بلکه بتوانم کمک کنم . براستی نمی توانستم از زیر بار این  مسئله سنگین بگریزم . هر چند می دانستم که اراده ای سنگین سعی دارد چنین نشود .

با لاخره محل تصمیم گیری را یافتم و بدون دعوت به محل وارد شدم . هر چند که سنگینی نگاههای ناراضی صاحبخانه و برخی از حاضرین را بروی خود حس می کردم ولی صمیمیت و استقبال مشتاقانه جوانان و برخی از ریش سفیدانی که در آنجا حضور داشتند و همچنین حمایت و استقبال روح امانی از مهمانان ، قوت قلب به من می داد. و می توانستم به خود و دوستان و روح بلند امانی متکی باشم .

در همان جا بود که پسر عموی آقای مهندس امانی را ملاقات کردم . او به نقل از یکی از خویشان. چگونگی وقوع تصادف را توضیح می داد . از گفته های وی نت برداشتم و خبر تصادف در سایت آذقالا را از روی همان گفته ها تنظیم کردیم . در آن جلسه از ایشان پرسیده شده چگونه ظرف 10 دقیقه از تصادف با خیر شده و بلافاصله نیز در صحنه حاضر شده اند . گفت : مراسم چهلم یکی از فامیلها بود. به همین دلیل همه فامیلها در آن زمان جهت شرکت در آن مراسم در حال سفر به شهرستان هریس بودند . در آن روز (صبح جمعه ) اکثر فامیلها و آشنایان در آن مسیر در تردد بودند که ده دقیقه بعد از تصادف به سر صحنه رسیده اند و چگونگی حادثه را از زبان شاهدان عینی شنیده اند من از ایشان خواهش کردم دوباره به همان کس که راوی بوده است زنگ بزند و بپرسد که چه وقت به سرصحنه تصادف رسیده اند و آیا گفته هائی را که شنیده اند دو باره  تایید میکنند؟  او نیز چنین کرد و به نظر میآمد که گفته ها دوباره از آنسوی تلفن تایید میشوند. اصرار اینجانب ناشی از نگرانی عمیقی بود که نسبت به مرگ زود رس امانی داشتم . فکر میکردم  نکند آقای مهندس امانی قربانی توطئه ای شده باشد .

آقای مهندس امانی چندین بار در زندان اوین به من گفته بود که او را تهدید کرده و به وی گفته اند : " آقای امانی زیاد دلخوش نباش ، ما نمی گذاریم آذربایجان به حقوقی که تو می خواهی برسد . و اگر روزی نیز به آن برسد ، تو مطئمن باش که تا آن روز زنده نخواهی بود که آنرا ببینی " آری از این سخنان چرکین بوی تهدید می آید . این سخنان به هر نیتی که گفته شده باشند،از متن آن تعفن  تهدید فضا را آلوده می سازد . من سخنان امانی را به راحتی باور می کردم چرا که خود نیز چندین بار از  اینگونه تهدید ها شنیده ام و به دلیل همین سابقه ذهنی بود که نگرانیم راحتم نمی گذاشت .  برای بر طرف کردن همین نگرانی کشنده بود که تلاش داشتم صحنه را دقیقا بفهمم و درک کنم . پرسشهای جزء به جزئی که از پسر عموی آقای امانی می کردم . حتی نارضایتی برخی از حاضرین را فراهم آورد و بنده مجبور شدم از پرسشهای بعدی صرف نظر نمایم .

بالاخره بعد از مدتی قرار شد با خانواده آقای امانی ، یعنی با تنها برادر بازمانده اش آقای محمد امانی و همسر آقای مهندس امانی  خانیم گونش هماهنگی به عمل آید.

شب شده بود به خانه برگشتم و فردا صبح به مراسم تشییع رفتیم .

باران می بارید ، اتوبوسها دیر کرده بودند . مردم بعد از کلی انتظار ، مجبور شدند پراکنده بشوند . اتوبوسها بعد از آنکه مردم پراکنده شدند . سلانه سلانه آمدند و در جلو خانه صف کشیدند . تا بعدا کسی نگوید که اتوبوسها نیامدند . این شگرد عمرو عاصی، در آن هوای بارانی ، تا کتیک خوبی بود تا مانع حضور گسترده مردم در مراسم خاکسپاری با شد . به همین دلیل نیز عده زیادی نتوانستند فاصله چند کیلو متری خانه تا قبرستان  مارالان را طی کنند و عملا نتوانستند در مراسم تشییع  شرکت کنند . ولی با اینهمه  قبرستان مارالان پر بود از مردمی که در غم از دست دادن مهندس امانی عزادار بودند . باران می بارید ، همه خیس شده بودند و از سرما می لرزیدند. لباس شخصی ها در میان جمعیت به وظایف پائیدنی و فیلم برداری خود مشغول بودند .

هویت گرایان آذربایجان در فضای گورستان مارالان تجمع کرده بودند .

هر کس جمعی کوچک تشکیل داده و با همراهان و دوستان خود از خاطراتی که با امانی داشت و از تلخی مصیبت وارده سخن می گفت . از شهرستان ها نیز هویت گرایان آمده بودند . دو برادر  مهندس امانی هم به همراه او جان باخته بودند ، ولی همه صحبت از مهندس غلام رضا امانی می کردند .بسیار تلخ است ، سه برادر در یک جا و در یک تصادف جان باخته بودند. این مسئله به خودی خود آنچنان تاسف بر انگیز است که بتواند  افکار عمومی ملتی  را متاثر ساخته و مردم را به مراسم تشییع جنازه بکشد، ولی عجیب است ، در اینجا اصلا چنین نیست . حاضرین  نه بخاطر تاثر شدید از دلخراشی حادثه ، بلکه دقیقا به خاطر شخصیت سیاسی مهندس غلامرضا امانی است که به قبرستان سرازیر شده اند . اکثر کسانی که در مراسم شرکت کرده اند ، هویت گرایان آذربایجانی هستند .

یکی از برادران مهندس امانی که  در تصادف جان خود را از دست داده است ، از خادمان تشکیلات امام حسین (ع) بود. بدیهی است که عده زیادی از هیئت های مذهبی به خاطر همین علقه در مراسم شرکت بکنند و چنین نیز بود .

جنازه دو برادر که در لحضه تصادف در دم جان باخته بودند به قبرستان رسیده بود . ولی جنازه مهندس غلام رضا امانی هنوز در جائی گرفتار بود. جنازه وی بسیار دیر رسید . تا بلکه مردم خسته شوند و از ریزش ممتد باران و سرمای هوا به ستوه آیند و از شرکت در مراسم خاکسپاری منصرف گردند. ولی چنین نشد و مردم مصمم و منتظر و دلزده از ترفندهای آنچنانی در زیر باران شدید و سوز سرمای هوای تبریز سرپا ایستادند و منتظر مانند تا جگر پاره خود را تشییع نمایند. جنازه بسیار دیر رسید و بالاخره بعد از ششت شو  و غسل، نماز میت خوانده شد . سه جنازه و انبوهی از هویت گرایان آذربایجانی که آمده اند تا یکی از عزیزترین و دوست داشتنی ترین دوستان خود را به خاک بسپارند .

در زیر باران براستی که همه خون گریه می کنند .

مسیر بین غسالخانه تا سر قبر مدتی طول کشید . در طول مسیر شعارهای الله اکبر و مذهبی با شعارهای هویت گرایانه در هم می آمیخت . "آذربایجان باشین ساغ اولسون" . در میان هویت گرایان اکبر آزاد اولین کسی بود که از  شعار الله اکبر  استقبال نمود و آنرا با صدای بلند تکرار کرد . شعار هویت گرایان پس نشست . احساس می شد اراده ای قصد دارد این  دو شعار را با هم درگیر کند . و آنها را به رودروئی با هم بکشد . ولی ابن بار نیز حرکت ملی آذربایجان کوتاه آمد و از حق خود گذشت تا شیطنت شیاطین به بار ننشیند .

جنازه ها یک به یک به خاک سپرده شد و نوبت به سخنرانیها رسید .

قرار بود اولین سخنران  آقای حسن آذربایجان باشد . ولی بر خلاف تصمیم قبلی آقای چنگیز بخت آور اولین کسی بود که سخنرانی کرد .

بعد از سخنرانی چنگیز بخت آور میکرفون به آپاریجی تحویل داده شد و حسن آذربایجان به پشت میکرفون راه یافت . سپس خانیم گونش سپس برادر آقای امانی و دیگر مداحان امام حسین . سپس چند نفر از مهمانان از شهرستانها از جمله هوشنگ جعفری که با صدای پر قدرت و بلند خود شعر خواند .

آقای هدایت ذاکر ،آقای حیدر اغلو و آقای اکبر آزاد و یک نفر از دانشجویان قرار بود سخنرانی کنند که برای هیچ یک از آنها شرایط بر طبق مراد نرفت.  

مراسم تشییع متناسب با شخصیت و مقام مهندس امانی پیش نرفت و این را همسر فداکار و جسور  وی  نیز متوجه شد . او بود که در سخنرانی خود در سر قبر، مودبانه از حاضرین و ملت آذربایجان  تقاضا کرد که نگذارند مراسم مهندس امانی را از شکوه و جلال بیندازند. او زسما تقاضا کرد که ملت آذربایجان و فعالین حرکت کمک کنند تا مراسم متناسب با شخصیت والای مهندس امانی برگزار شود .

دلم از درون آتش گرفته بود و نمی دانستم  چه کاری بکنم . به اندرون خود خون گریه می کردم.  دلم می خواست فقط چند دقیقه میکرفون را بگیرم و فریاد بزنم هر آنچه را که نا گفته و سربسته می ماند و می گذشت . ولی افسوس و صد افسوس که اراده ای انحصار طلب سعی می کرد چنین نشود و موفق نیز شد .

مراسم خاکسپاری امانی از سوی مردم با استبقال فراوان رو برو شد . مردم با حضور خود سعی کردند ثابت نمایند که در صحنه هستند . آنان در زیر باران شدید و سرمای هوا منتظر ماندند . وتمام لباسهایشان خیس شد . ولی با این همه در آنجا ماندند و صحنه را ترک نکردند . مردم نشان دادند که همیشه در صحنه خواهند ماند. ولی کسانی که صحنه را مدیریت کردند بسیار ضعیف عمل کردند . و باید این مسئولیت را بر عهده بگیرند .

علی رغم آنکه مسئول انتظامات مشخص شده بود، انتظاماتی در کار نبود.

علی رغم آنکه کسانی پذیرفته بودند که پوستر و عکس تهیه کنند . عملا نه پوستری و نه عکسی و نه پارچه نوشته هائی که به چشم آید و فضای تشییع را با روح و آرمان امانی متناسب نشان دهد، حاضر نشده بود.

فقط عده ای  از جوانان عکس امانی را فتو کپی کرده و به تعدادی بسیار کم در بین مردم پخش کردند . از امتیازات مراسم ، سیستم صدا و بلند گو بود . همچنین پخش شاخه های گل بود که به مردم اهدا شد .و همچنین بعد از اتمام مراسم تشییع ، پذیرائی آبرومندانه ای  بود که از مهمانان شهرستانی در سالن غذا خوری به عمل آمد .  ایندوی آخری  نیز مدیون هم سلولیهای امانی در زندان اوین بود.

تشکیلات گاموح هیچ کاری را که در شان آقای مهندس امانی باشد انجام نداد . آنان به مانند سایر مردم عادی حضوری خاموش داشتند آنان منفعل تر از  مردم عادی به صحنه آمدند و منفعلتر  از مردم عادی نیز صحنه را ترک کردند .

مراسم تشییع جنازه مهندس امانی را چند نفر با پنهان شدن در پشت سر مظلومیت امام حسین (ع) ظالمانه  غصب کردند و به مسیر دلخواه خود کشیدند .

عصر آن روز درمراسم شام غریبان نیز چنین شد . در مسجد نیز امکان برگزاری مراسمی که در شان مهندس امانی باشد، به وجود نیامد . مراسم شب سوم نیز چنین شد . کسانی که خود را در پشت سر تشکیلات امام حسین پنهان کردند و مانع از آن شدند که مراسمی مورد پسند روح مهندس امانی برگزار شود ، در روز  قیامت بدهکار روح بلند امانی خواهند بود و به بخشش وی نیاز خواهند داشت. همچنین به بخشش این دنیائی ملت آذربایجان نیز نیازمند باقی خواهند ماند.

در مراسم شام غریبان با خبر شدیم ماموران با برخی از حاضرین بر خورد کرده اند . آقای ابراهیم دشتی به همراه برادرش یکی از قربانیان این برخورد بوده اند و آنان ساعتی مورد باز جوئی قرار گرفته و آزاد شده اند .

آری مراسم تشییع جنازه وشام غریبان و شب سوم مهندس امانی متناسب با شخصیت والای وی برگزار نشد . این امر موجبات گلایه مودبانه همسر زجر کشیده وی را فراهم آورد که در سخنرانی بر سر قبر نمود پیدا کرد . اما کسانی که می خواستند ، خواهش گونش خانیم و روح امانی را بر آورده سازند به انسداد برخوردند . آنان از یک سوئی  ازطرف تفکر انحصار طلبی که  خود را صاحب مطلق حرکت ملی آذربایجان میدانند در انزوا انداخته شدند و از طرف دیگر با برخورد نیروهای امنیتی و با بازداشت ها و باز جوئی های موقتی مواجه شدند که ابراهیم دشتی و برادرش نمونه آن بود .

براستی در مقابل این وضع چه باید کرد ؟

به نظر من آذربایجان یک تشییع جنازه با شکوه به مهندس امانی بدهکار ماند. تا بدهی خود را کی بپردازد.

+ یازیلمیش  تبریز ده   یازان دومان  |